تبليغاتX
فرشته ی آسمونی عمو پورنگ نازنازی










پیام تبریک برای تولد عمو پورنگ

سلام دوستای گلم خوبید؟؟

بچه ها از حالا تا ۳۱ تیر می تونید پیام های تبریکتونو توی این وبلاگ که فقط برای اینکه شما دوستای

گلم پیام های تبریکتونو بنویسید ساختم بنویسید

فقط یادتون باشه یه جشن خیلی خوب توی همین وبلاگ برای عمو ی مهربونم یه جشن تولد خیلی

خوب بر پاست و عمو هم مطمئنن تمام پیام هاتونو می خونند

حالا اینقدر حرف زدم آدرسو هنوز نگفتم

www.amoo-tavalood.blogfa.com

فقط خواهشنا خیلی زیاده زیاد طولانی نباشه مثلا یه صفحه فقط پیام بنویسید

البته ببخشید اینو گفتما چون میخوام همتون پیام هاتون جا بشه اخه خوده جشنمونم خیلی زیاده

اونقت دیگه می ترسم یهو جا کم بیارم ببخشید البته اینو گفتم

همتونو اندازه ی یه دنیا دوست دارم

منتظر آپ این وبلاگ در اول مرداد باشید چون خیلی خبراست

راستی یه مطلب دیگم میخواستم بگم درسته شاید اینجا جای خوبی نباشه که بخوام این مطلبو بگم ولی..

ببینید هر کسی شاید یه مجری یا یه بازیگر یا هر کسه دیگه ای که روی این پرده ی جادویی هستو

دوست داشته باشه ما هم بیشترمون که این وبلاگ هارو می نویسیم عمو را خیلی دوست داریم

و دوست داشتنمونم در حد عموی واقعیه خودمونه نه دوست داشتن در وادیهای دیگه البته شاید خیلی

ها اینطوری هم باشند اما من و خیلی دیگه از دوستام اصلا توی این وادیها نیستیم

ببینید به نظر من خیلی خوبه به نظر هم احترام بگذاریم و الکی به هم به خاطر دوست داشتنه

یکی به هم دیگه حرف زشت بزنیم یا اینکه اون شخصیتو که حالا یه سری دوست دارندو

چون خودمون دوستش نداریم پشت سرش حرف الکی دار بیاریم

بهتر که این حرف ها رو کنار بزاریمو باهم دوست باشیم

چون ما نمیخوایم به خاطر دوست داشتنمو دوست نداشتن یه نفر همدیگرو اذیت کنیمو به جونه

هم بیوفتیم پس از این به بعد خواهشا اگر کسی اینطوری رفتار میکرده این حرفهارو کنار بزاره

بهتره که با هم دوست باشیم و به نظرو عقیده ی همدیگر احترام بزاریم

چون همتون می دونید که خدا ی مهربون هم اصلا این کارا رو دوست نداره

ببخشید که اینا رو اینا مطرح کردم ولی خوب یه حرفی بود که باید گفته میشد

همتونو دوست دارم پیام تبریک یادتون نره هاااااااا

تابعد

دست علی یارتون خدانگهدارتون

تو قلب ما میمونه امید دیدارتون

البته ببخشید به انگلیسی نوشتم اخه فونت فارسیم کار نمیکرد

 

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 توسط شیما| لينک ثابت |


اطلاعیه کامل مهم

سلام بچه ها

این اپ امروز خیلی مهمه و عمو هم کاملا ازش خبر داره

یه سری وبلاگها هستند که اومدند و دارند ضد عمو صحبت میکنند مثل وبلاگ خرمگس و چندتا نفر که

حرفه دهنشونو نمی فهمند خودتون بهتر میدونید من چی دارم میگم

هر کی میخواد بیاد توی این وبلاگی که میگم مطلب بنویسه به ضد همیچین ادمایی که گفتم

هر کسی که پسورد میخواد به من ایمیلشو بده تا براش بفرستم

فقط بدونید این وبلاگ یه وبلاگ گروهیه که مدیرش هممونیم ژس خواهشا سو استفاده نفرمایید

(البته ببخشید من با اونایی بودم که خدایی نکرده شیطون گولشون زده)

دوستون دارم منتظرتونم

تا بعد

خدانگهدارwww.ma-amoo.blogfa.com

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 توسط شیما| لينک ثابت |


روز مادر مبارک

سلام دوستای گلم خوبید؟؟

سلام به همه ی مادرای دنیا همه ی مادرای مهربونه منو شما

نمی دونم چه واژه ای می تونیم پیدا کنیم که از مادرهای مهربونمون تشکر کنیم

فقط حداقل من می تونم بگم

مادر گلم و همه ی مادرای مهربون و مادر عموی گلم

اندازه ی تموم هستی دوستون دارم و همه ی شاخه گل های دنیا و همه ی خوبی

ها را فدای یه ذره از مهر محبت شما

روز مادر مبارک

ای فرشته های مهربون از اینکه از ماها مراقبت کردید ازتون ممنونیم و دستای

مهربونتونو می بوسیم

همتونو دوست دارم

تا بعد

دست علی یارتون خدانگهدارتون

تو قلب ما میمونه امید دیدارتون

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 توسط شیما| لينک ثابت |


سلام دوستای مهربونم

سلام دوستای مهربونم خوبید؟ خوشید سلامتید؟

چه خبرا من که یه عالمه مطلب دام که براتون تعریف کنم و بگم اول از همه باید تولد

دوست کوچولو هممونو بهتون تبریک بگم و به خود دوست مهربونمونم بگم

فاطیما جون تولدت مبارک

 

انشاالله که ۱۰۰۰۰۰۰ساله بشی و شمع ۱۰۰۰۰۰۰فوت کنی

بعد از تولده فاطیماجون بریم سره عمو جون

بچه ها من توی پست قبلی یادم رفته بود که بهتون بگم که ۲۹ خرداد روزی که من

برای اولین بار عموی گلمو از نزدیک دیدم دقیقا ازش یکسال میگذره

حالا برای شمایی که میخواد بدونید چی شده بود و من چی به عمو گفتم باید از 

این جا به بعدو بخونید  :

 

خاطره ی من از اول تا اخرش در روز دوم

من با هزار مکا فات به کمک دوس بابام رفتم تو عمو که تازه رسيده بود داشت شام

ميخورد منم گذاشتم عمو شامشو بخوره بعد برم پيشش راستی امير محمد هم بود

اينقدر امير بامزه بود که خدا ميدونه ايقدر فينگيلی بود من داشتم باهاش سلام

ميکردم بعد داشتيم باهم حرف ميزديم که عمو اومد من دوييدم رفتم پيش عمو

(راستی بچه ها من برای عمو ۴تا جعبه گز برده بود که بدم بهش ) به عمو گفتم سلام

عمويی عمو گفت سلام دختر گلم خوبی ؟ منم گفتم مرسی عمو جون بعد رفتم

گزارو دادم دست عمو عمو گفت اخه شما خجالت نمی کشی ايقدر بابايرو اذيت

ميکنی من همين که تورا ببينم بس بود دختر گله عمو منم گفتم عمويی قابل شمارو

نداره تازه بابايی هم خودش اين پيشنهادو به من داد عمو از بابای من تشکر کرد بعد از

کلی حرف که با هم زديم باهم عکس گرفتيم عمو توی دفتر خاطراتم برام خاطره

نوشت و...

بعد از کلی حرف وقتی ميخواستيم با هم خدافظی کنبم عمو بهم گفت شيما ی گلم

برای عمو دعا کن منم هرشب برات دعا ميکنم بچه ها باور کنيد بغضم ترکيد عمو گفت

دختر گلم چرا بغض کردی گفتم عمو دلم براتون تگ ميشه عمو هم برای اينکه سربه

سر من بزاره به اقای نگهبان گفت اگه من دوباره اومدم اصفهان شيما را توی هتل

هرشب راهش بديد خلا صه اينقدر عمو سربه سر من گذاشت و... بعدم باهم

خدافظی کرديم واومديم با بابام خونه

 

amoo purang goolam

خوب اینم خاطره ی من عمو بود ولی خوب شاید خیلی جاهاشو براتون نگفتم اخه خیلی طولانی میشد

اونی که یادم بودو براتون نوشتم

راستی از همه ی همتونم ممنونم که  با نظراتتون منو خوشحال میکنیدو به فکر من هستید

بعد م یه مطلب هست که باید بهتون بگم بچه ها به خدا اگر دیر اپ میکنم ار قسط نیست من چون

خیلی کلاس میرم یکم دیر به دیر اپ میکنم باید ببخشید

 

بچه ها اینی که الان میگم خیای مهمه میخوام هممون دست به کار بشیمحالا می پرسید برای چی معلومه برای عمو حالا می پرسید برای چه موضوعی برای دست نوشت

اخه یعنی چی نه عمو نه همکار همو جون اصلا دست نوشتو اپ نمی کنند؟؟برای

همین همتون همین الان برید یه ایمیل به عمو جون بزنیدو بگید که دست نوشتو عمو

اپ دیت کنه فکر کنم اگه هممون بگیم خیلی خوب میشه

info@amoo.ir

 

amoo va amer mohamad

راستی بچه ها یه مطلب قشنگ امروز دوبار خوندم می دونم بازم قدیمه اما خیلی

قشنگه:

روز اول ديدار
امير محمد مي‌‌گويد:(من برنامه عمو را از طريق تلويزيون مي‌‌ديدم. هميشه دوست داشتم كه يك روز كنار او باشم. تا اين كه توسط يكي از دوستان به تهيه كننده معرفي شدم. مرا براي گرفتن تست پيش عمو بردند، باورم نمي‌‌شد كه عمو پورنگ روبه‌‌روي من است. آن قدر خوشحال بودم كه اولش زبانم بند آمده بود، اما پس از مدتي موتورم روشن شد و يك ريز حرف زدم.)
و عمو پورنگ مي‌‌گويد:(بله، ابتدا كمي تعجب كرده بود. با شرايط ناآشنا بود، اما پس از مدتي يخش باز شد و شروع كرد به حرف زدن. آن هم بسيار با نمك. از همان لحظه اول متوجه شدم كه اين بچه‌ مايه طنز دارد وبسيار هم مقابل دوربين خوب بازي مي‌‌كند. چند تست از او گرفتم كه پاسخ مثبت داد و اين شد كه امير محمد هم به، اضافه شد.
از همان روز اول، حرف‌هايش مثل حرف بزرگ‌ترها بود. امير محمد با آدم بزرگ‌ها تئاتر بازي مي‌‌كرد و بيشتر هم از او نقش بزرگسال‌ها را مي‌‌گرفتند، اما من اين تشخيص را دادم كه در قالب خودش، يعني يك بچه، قرار بگيرد.
و همين شد كه قصه من و امير محمد آغاز شد.)
پورنگ مي‌‌گويد: (وقتي به او گفتم تو مي‌‌تواني پيش من باشي، برق خوشحالي در چشمانش درخشيد و در آغوشم پريد. شروع كرد به بوسيدن من. حتي فكر كنم اشك در چشمانش جمع شده بود.)
_ _ _
و امير محمد از نه ماه پيش مي‌‌گويد: (بودن در كنار عمو حالا ديگر برايم عادت شده است. شايد نه ماه پيش وضع به اين شكل نبود، اما حالا حتي روزهايي كه برنامه نداريم با عمو پورنگ تماس مي‌‌گيرم و از حال او جويا مي‌‌شوم.)
امير محمد كه حالا به (عمو پورنگ كوچيكه) معروف است مي‌‌گويد: (سعي مي‌‌كنم از عمو، تجارب فراواني كسب كنم. من حالا ده سالم است و سال‌ها وقت دارم كه به دانسته‌هاي خودم اضافه كنم.)
از او مي‌‌پرسيم كه برخورد تو با اطرافيانت و بالعكس به چه شكل است؟
بچه‌ها دوستم دارند، در مدرسه هم اوضاع به همين شكل است. من هم با آنان خيلي عادي برخورد مي‌‌كنم.
-
يعني خودت را براي آنها نمي‌‌گيري؟
-
گرفتن يعني چي؟ براي چي بايد خودم را بگيرم، مگه من كي هستم؟ من تنها شاگرد عمو پورنگ هستم، هر وقت عمو خودش را بگيرد، از من هم توقع اين كار را داشته باشيد! تازه هر كس از من تو كوچه، خيابان، امضاء بخواهد، به او امضاء مي‌دهم.
مگه امضاء هم بلدي؟
-
آقا رو، با بچه‌ حرف مي‌‌زني؟ من خودم اين كارهام! اين هم امضايم! قشنگ است؟! از بين چند تا امضاء براي خودم انتخاب كردم.
بچه شيطاني هستي، درسته؟
پاسخي مي‌‌دهد كه اصلا به سن و سالش نمي‌‌خورد:
-
تا اين كه شيطاني را در چه معني كنيد. ما بچه‌ها بايد شيطاني كنيم، حال بعضي از بچه‌ها خواهر و برادرانشان را اذيت مي‌‌كنند، بعضي‌ها تو كوچه زياد فوتبال بازي مي‌‌كنند، بعضي‌ها هم عروسك بازي مي‌‌كنند، بعضي‌ها هم تنها درس مي‌‌خوانند، يعني به جاي شيطاني فقط درس مي‌‌خوانند.
و تو از كدام دسته هستي؟
-
من همه اين خصوصيات را با هم دارم، حرفي بود؟ مي‌‌تونيم، پس هستيم!
-
جدي مي‌‌گي؟
-
نه بابا، مزاح بود!
حالا بچه درس خواني هستي؟
-
باور نداري بيا مدرسه، همين بغل است، بپرس.
اينجا جام جم... تا خيابان پيروزي... ...(با ما باشي زود مي‌‌گذره)
_ _ _
مهرماه پارسال بود كه عمو پورنگ برادر بزرگ‌تر خود را به علت يك بيماري لاعلاج از دست داد. غم بزرگي بود، اما عمو پورنگ در آن شرايط حساس به خاطر شادي بچه‌ها، مقابل دوربين باز هم مي‌‌خنديد. شايد نه از ته دل، اما به خاطر بچه‌ها مي‌‌خنديد تا آنها بخندند و روزشان را با شادي سپري كنند. او چه طور با خودش كنار آمد؟
او مي‌‌گويد: شايد فكر كنيد چيزي كه مي‌‌خواهم بگويم، يك شعار و يا يك فيلم باشد، اما من سعي كردم خودم را با كارم سرگرم كنم و دل بچه‌ها را شاد كنم تا خداوند هم دل مرا شاد كند تا با اين ضايعه كنار بيايم.
بهروز برادرم هميشه بيننده برنامه بود، حتي در روزهاي پاياني عمرش كه حالش خوب نبود، با نگاه به برنامه من يك گوشه لبخندي مي‌‌زد. تا جايي كه زن داداشم مي‌‌گويد: فقط با ديدن برنامه تو، لبخند مي‌‌زد، وگرنه اصلا حالش خوب نبود.
عمو پورنگ براي ما يك خاطره از برادر خود مي‌‌گويد:
(
پارسال همين زمان‌ها بود كه به مشهد مقدس رفت تا از امام رضا (ع) شفا بطلبد. گويا در يكي از آن شب‌ها، چند بچه‌ با برادرم مواجه مي‌‌شوند، مادرم مي‌‌گويد: بهروز، زماني كه بچه‌ها را ديد گويا ناخودآگاه به ياد تو افتاد، بچه‌ها را صدا كرد و به آنها گفت: بياييد با هم عكس بگيريم. بچه‌ها ابتدا جدي نگرفتند، اما او گفت: من برادر عمو پورنگي هستم كه شما را مي‌‌خنداند!از آنجا كه برادرم به خاطر شيمي درماني موهاي سرش و ابروانش ريخته بود، باور نكردند كه...
پورنگ مي‌‌گويد: ساعت دو نيمه شب بود، من خواب بودم كه تلفن همراهم به صدا درآمد. از روي شماره متوجه شدم، برادرم است. گوشي را كه برداشتم، ترسيدم. فكر كردم اتفاق ناگواري افتاده. اما آن طرف خط بهروز بود كه مي‌‌گفت: (داريوش... داريوش بيا با اين بچه‌ها صحبت كن. اين‌ها باورشان نمي‌‌شود كه من برادر تو هستم. با بچه‌ها صحبت كردم، اما سخت تحت تاثير قرار گرفتم، خوشحال بودم از اينكه برادرم به داشتن من افتخار مي‌‌كرد. او هميشه مي‌‌گفت: به اين خاطر از كارت خيلي راضي هستم كه دل بچه‌هاي مردم را شاد مي‌‌كني. براي روح او طلب آمرزش مي‌‌كنم.)
_ _ _
پارسال كه برادرم زنده بود براي اين كه تحولي در روحيه او ايجاد كنيم، من در منزلش تولد گرفتم. خيلي با او شوخي كرديم تا حداقل روحيه‌اش را شاد كنيم. شب خوبي بود با اين كه مي‌‌دانستيم او به زودي از ما جدا خواهد شد و همين طور هم شد.
پورنگ مي‌‌گويد:(مادر من، يك پيرزن عاطفي و احساسي است. اگر دروغ نگويم، هفته‌اي چهار روز به خاطر بهروز گريه مي‌‌كند. او عكس بهروز را مقابلش مي‌‌گذارد و... البته من سعي مي‌‌كنم كه او را از اين فضا خارج كنم. اولا كه او را مجاب مي‌‌كنم برنامه مرا ببيند و شب نظرش را بگويد، بعد هم سعي مي‌‌كنم او را بيرون ببرم، با او شوخي كنم تا فضاي روحي‌اش را عوض كنم.)
مرحوم بهروز برادر داريوش، سه فرزند دختر دارد. دختر بزرگ‌تر خانواده ازدواج كرده، دختر وسطي دانشجو است و سومي هم كلاس سوم راهنمايي است.
پورنگ در پايان به ما مي‌ گويد: (دلم مي‌‌خواهد مردم بدانند كه مشهور بودن خوب است، اما مشهور ماندن مشكل است. محبوب بودن خوب است، اما محبوب ماندن مشكل است. اميدوارم خداوند اين توفيق را به من بدهد تا از شهرت و محبوبيت خود براي كمك به مردم استفاده كنم.
اميدوارم مردم ما را از دعاي خير خود بهره‌مند سازند و ما را فراموش نكنند و ما هم، همچنان در خدمت آن‌ها باشيم.)

كوتاه از امير محمد
_
تك فرزند خانواده است. در سال 1375 به دنيا آمده است. نه طرفدار استقلال است، نه پرسپوليس مي‌‌گويد:
تيم ملي را دوست دارم. مكزيك و پرتغال قوي بودند اما بايد مي‌‌برديم. تيم پير نبود، بلكه تجربه نداشت!
عاشق اتومبيل سواري هستم، عمو پورنگ و آقاجان زاده برايم يك اتومبيل بازي كنترل‌دار خريده‌اند، روزهايي كه برنامه ندارم با آن بازي مي‌‌كنم. بچه‌ محل‌ها به من محبت دارند و مرا اذيت نمي‌ كنند. قبول دارم كه شيطان هستم، اما به جايش شيطاني مي‌‌كنم. من هم مثل تمام بچه‌ها هستم، بعضي‌ها از من توقعات بي‌ جا دارند. معمولا سرم كلاه مي‌‌گذارم، التبه سعي مي‌‌كنم سرم كلاه نگذارند.اي كاش، سن گرفتن گواهينامه رانندگي، ده سالگي بود. به بازي‌هاي رايانه‌اي علاقه زيادي دارم، به خصوص مسابقه اتومبيل راني. بعضي مواقع با بچه‌ها، گل كوچيك هم بازي مي‌‌كنيم.
عمو پورنگ را به اندازه يك دنيا دوست دارم، درست مثل آقاجان زاده تهيه كننده برنامه. خوشحالم كه گروه، از نظرات من هم استفاده مي‌‌كند، چون من هم براي خودم صاحب نظرم. عاشق اين هستم كه جلوي دوربين ژست بگيرم و از من عكس شكار كنند، نه اين كه معروفم... نه من معروف نيستم، اما از بچگي عاشق عكس گرفتن بودم و پس از آن عاشق اين كه، كسي از من عكس بگيرد.

 بچه ها به اقا محمدم سر بزنید

یه وبلاگ قشنگ با یه عالمه خاطره امتحانش راحته پشیمون نمیشید

http://www.mohammad-amoopoorang.blogfa.com/

خوب دیگه من رفع زحمت کنم

همتونو اندازه ی یه دنیا دوست دارم

تا بعد

دست علی یارتون خدانگهدارتون

تو قلب ما میمونه امید دیدارتون

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386 توسط شیما| لينک ثابت |


سلام

سلام دوستای گلم خوبید؟؟

وای بچه ها که این هفته چه هفته ای بود هفته ی کارنامه گرفتنو رفتن

دنبال مدرسه و کلاس های تابستونی

بزارید براتون یکم تعریف کنم

من چند روز پیش رفتم کارناممو گرفتم که خداراشکر معدلم ۲۰ شد

وای چقدر هولشو داشتم

بعدم رفتم دنبال دبیرتانو از این حرفها خوب خودتون حتما بهتر از من

 می دونید که همین طوری نمیشه رفت هر مدرسه ای مخصوصا اگه

 بخوای غیر انتفاعی بری

خلاصه براتون بگم تا دلتون بخواد از این مدرسه به اون مدرسه رفتم

 همشونم امتحان ورودی توی همون چند روزه پیشم چند تا شو دادم

که قبولم شدم ولی هنوز  تصمیم نگرفتم

 به قول مامانم ادما جون به لب میکنی

امروز همین طور داشتم توی وبلا بچه ها میرفتم که فکر کنم توی وبلاگ پریسا جون بود که این

 مطلبو خوندم یه نامه از طرف کسی که روشن دله یه پسر بچه ی کوچولو به اسم حسن:

يکشنبه صبح بود که اومدی و شادی و خنده رو برای ما آوردی . عمو پورنگ دوست داريم
باور نميکردم يه روزی تو رو در کلاس کنار خودم ببينم . عمو پورنگ دوست داريم
من بغض تو رو ديدم وقتی ما رو ديدی . عمو پورنگ دوست داريم
من تازه فهميدم که خيلی هم با بقيه بچه ها فرق ندارم چون تصور من از تو همون چيزی بود که فکر ميکردم . عمو پورنگ دوست داريم
روزايی که تو برنامه داری با مامان و بابا ميشينيم پای تلوزيون اما فقط من از خنده و شادی های تو و بقيه بچه ها ميخندم . عمو پورنگ دوست داريم
مامانم از شادی من خوشحال ميشه اما ميدونم .... يه چيزی ته دلشه که فقط من ميدونم چيه . عمو پورنگ دوست داريم
ای کاش منهم ميتونستم تو مسابقه چپ چپ راست راست تو شرکت کنم چون من چپ و راستمو خيلی زود تر از بقيه بچه ها شناختم . عمو پورنگ دوست داريم
من همه شعر و ترانه هاتو حفظم صدای قشنگتو با واکمنم ضبط کردم . عمو پورنگ دوست داريم
شايد قيافه ام قشنگ به نظر نياد ولی مامانم ميگه زيباترين چشمها رو دارم هم من هم دوستانم . عمو پورنگ دوست داريم
ديروز تو سلف مدرسه خط و نشونی برای اسفنديار کشيدم که افتاد به گريه قول داد هميشه بعد از من غذاشو از سلف بگيره بهش گفتم به عمو پورنگ ميگم منو ميندازی زمين اونم باهات قهر ميکنه .عمو پورنگ دوست داريم
خيلی دوست دارم يه روز تو هفته ، نه يه روز تو ماه ، نه نه يه روز تو سال يه ساعت ، نه نه نه نيم ساعت ،‌نه نه نه نه يک ربع تو برنامه کودک يه برنامه مخصوص به خودم داشته باشم فقط مال خودم باشه فقط من بفهمش و دوستام لازم نيست بقيه بچه ها اونو بفهمن چون من کارتون ژله ای و پينگو و پت و مت و ... اونا رو نميفهمم . عمو پورنگ دوست داريم
وااااااای عمو پورنگ نمیدونی که چقدر ما رو خوشحال کردی اگه بدونی بازم میایی من میدونم چون تو خیلی مهربونی . عمو پورنگ دوست داريم
هنرمندای زیادی اومدن مدرسه مون اما هیچکدومشون حوصله نداشتند با 150 نفر دست بدند و با ما کوچولو ها احوالپرسی کنند . عمو پورنگ دوست داريم
بیشتر هنرمندا میاند مدرسه مون تا حرکات ما رو ببینن فقط برای اینکه کار هنریشون واقعی تر به نظر بیاد اما تو اومدی تا فقط ما رو ببینی خودمون رو نه حرکات .عمو پورنگ دوست داريم
ما داشتیم یاد میگرفتیم چطور دونه گندم رو از دونه برنج تشخیص بدیم اما تو که اومدی تازه یادمون افتاد چقدر کوچکیم و میتونیم مث بقیه بچه ها سر کلاس شیطونی کنیم وبخندیم . عمو پورنگ دوست داريم
عمویی از وقتی اومدم مدرسه هیچ روزی اینقدر خوشحال نشده بودم خسته شدم از بس نخود لوبیا رو از هم جدا کردم خسته شدم از بس حساب کار کردم خسته شدم از بس بهم گفتن

صاف راه برو قوز نکن دستتو تکون نده .
راستی دوستای منو شناختی ؟؟ همونايی که باهاشون عکس گرفتی ؟؟

خوب من معرفيشون ميکنم . ( البته این عکس مربوط به کلاس امادگی مدرسه شهید محبیه که حسن سال قبل اونجا اتلاف عمر کرد .)مهران تپلی دست به سینه نشسته و عاشقانه نگاهت میکنه اون خیلی پسر خوبیه چون کمی بهتر از بقیه میبینه همیشه به بقیه کمک میکنه .
امیرحسین که کنار ایستاده ، لباس قرمزه اون باورش نمیشه که تو رو از نزدیک ببینه فکر کنم از امروز بشینه پای تلوزیون آخه اون تمرکز نداره تا حالا نتونسته 5 دقیقه پای تلوزیون بشینه .
اونی که مودب و خندون واستاده پشت سرت علی پنجه ایه کلی پز میده که تو رو تو صدا سیما زیاد میبینه .
لباس قهوه ایه هم منم دارم نخود لوبیا جدا میکنم .
اون پسر کپله که غمگین پشت سر پسر قهوه ایهخوابگاهیه همون کوچولوهه ، امروز اینقدر گریه کرده بود که آوردنش کلاس ما ! دلش برای مامانش تنگ شده بود فقط 8 سالشه طفلکی !
راستی عمو دوستم محمد هم که میگن اوتیسم داره هم تو رو شناخته بود . همونی که بالای سرت وایستاده و لباسش آبیه !
عمو پورنگ بازم پیش ما میایی ؟؟؟ ما خیلی دوست داریم . به دوستات به همکارات بگو بچه هایی هستند که همیشه برنامه کودک ها رو با چشمان کاملا باز میبینن کودکانی هستند که مادراشون حتی پلنگ صورتی و تام و جری رو براشون تعریف میکنن و اونا هم با لذت گوش میدند . کودکانی هستند که نمیتونن رنگها رو ببینن اما میتونن بشنوند به دیده شدن احتیاج دارند چون ایام کودکیشان در انزوا سر میشود . بگو که دیده شدن ما در تلوزیون ترحم انگیز نیست بگو که ترحم با توجه چقدر تفاوت داره بگو . ما خسته شدیم از بس همه جا ما رو نشون دادند و گفتن ببینید مردم ( عادی ) دست نداره چشم نداره پا نداره ... قدر سلامتیتونو بدونید .... خدا رو شکر کنید این طوری نیستین ... آخی .... ببین بچه چه درسشو خوب میخونه .... ما شدیم آینه عبرت .. خسته شدیم . تو رو خدا ما رو باور کنید همون طور که برای بچه های عادی مسابقه میزارید اونا رو دعوت میکنید به برنامه هاتون براشون فیلم و کارتون و نمایش درست میکنید به ما هم توجه کنید برای ما هم برنامه درست کنین . به خدا ما هم آدمیم آدمای کوچولو که دل دارند و دلشون میخواد بقیه هم اینو بفهمند . عمویی تا عمر دارم این روزو فراموش نمیکنم بالاخره یکی منو و دوستامو فقط به خاطر خودمون دید .
عمو پورنگ باور کرده ای مگر نه !

نمی دونم شما هم مثل من از خوندن این نامه لذت بردید یا نه ولی من که خیلی دوست

 داشتم خیلی یعنی یه جوری به قلب مهربونم عمو بیشتر از گذشته پی بردم

راستی بچه ها جشن همیار پلیسو دیدید؟

خیلی قشنگ بود ولی خدایی خیلی سانسور داشت مخصوصا اونجا که سردار رویانیان

به امیر محمد نشان داد

راستی بچه ها یه سوال من دست نوشتو همش پستهای قدیمش برام میاد یعنی یه جوری

 بگم از شنبه ی اون هفته تا حالا پست های جدیدو ندیدم!شما نمی دونید باید چی کار کنم؟

اگه کمکم کنید ممنون میشم

خوب دیگه من رفع زحمت کنم

همتونو خیلی دوست دارم

تابعد

دست علی یارتون خدانگهدارتون

تو قلب ما میمونه امید دیدارتون

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386 توسط شیما| لينک ثابت |